چرا امروز نتونستم به کارهام برسم

چرا امروز(و روز های مشابه) نتونستم به کارهام برسم؟ چیزی که فکر میکنم vs چیزی که احساس می‌کنم.

احساس

امروز که بیدار شدم احساس کردم حس هیچکاری رو ندارم. نمیدونم، فقط احساس میکنم دلم میخواد استراحت کنم. چون خسته شدم از بس همش کار کردم و یا استرس داشتم که باید برای ادامه‌ی زندگیم چیکار کنم. و بخاطر این خستگی و احساس کردن هام، احساس سرخوردگی و شکست میکنم. حس میکنم یه لوزر به تمام معنام. کارایی که براشون برنامه ریزی کردم رو نتونستم درست انجام بدم. الان ساعت نزدیک ۷ غروبه و من حتی ۱ ساعت هم طبق برنامه پیش نرفتم. امروز مثلا باید پست دوم راجع به چیزایی که از معماری کامپیوتر یاد گرفتم رو مینوشتم. خلاصه‌ی فصل نمیدونم چندم از سی++ رو می‌نوشتم. اما جاش چیکار کردم؟ هیچی. توی خیالات گنگ خودم گشتم و راجع به گذشته ها فکر کردم. روی تخت دراز کشیدم و وقتمو تلف کردم. انگار یک نیروی سیاهی من رو از انجام کارهام بازمیداشت. و حالا که احساس سرخوردگی میکنم این نیرو بهم میگه که باید غصه بخورم و ناراحت باشم. برم توی تختم و بذارم افکارم بدنمو تحت کنترل دربیارن، بگیرن زیر مشت و لگد. عجیبه که ذهن کسی، بدنش رو سیاه و کبود کنه. ولی من اینطوری ام. سیاه و کبود نمیشم اما حس کوفتگی بدن بعد از کتک خوردن رو میشناسم. ازبس که ننوشتم قوه‌ی نوشتنم ضعیف شده. میدونم که قبلا خیلی بهتر میشنتم و الان دیگه هیچوقت نمیتونم مثل اونموقع باشم. چشمامو میبندمو و اجازه میدم که کلمه ها خودشون به دستم برسن اما بخاطر اینکه سرعت تایپ کردنم از سرعت فکر کردنم کمتره باعث میشه که از فکرم عقب بیوفتم و در این بین یک سری کلمات ازبین میرن و دیگه نمیشه فهمید که دقیقا به چی فکر میکردم. احساس میکنم که تلاش هایی که تا الان کردم بیهوده بوده. چون واقعا نتیجه ای دربر نداشته. اما شاید هم نه. نتیحه ها زود بدست نمیان. پس غصه میخورم که چرا انقدر دیر شروع کردم تا نتیجه ها بخوان دیر بدست بیان.گاهی وقتا از فرط احساس کمبود وقت و سرخوردگی و ناتوانی از انجام کارهام دلم میخواد دنیارو توی دستم بگیرم و به در و دیوار بکوبونم.آه. به همین دلایل هیچوقت درباره وضعیتم غر نزدم که چرا مقلان فلان نمره‌م کم شد و یا فلان کار رو دست انجام ندادم. چون دلیلش رو میدوم. تنبلی خودم. تلاش نکردن خودم، کافی نبودنم و اینکه همه چیزایی که سرم میاد نتیجه ی کار خودمه.

این حسیه که همیشه گریبان منو میگیره. بالاخره یک روز هم آدم خسته میشه. امروز من خسته‌م. اونقدری که فقط دلم میخواد استعمال دخانیات بکنم. کاریه که ضعیفا برای نجات میکن. فرار.

مسئله اینه که من اونقدر خفن، باهوش و یا نابفه نبودم که بشه گفت از فرط هوش و ذکاوت زیاد به این روز افتاده. که بشه گفت آره یه چیز عادیه، معمولا آدمایی که خیلی باهوشن به این احساسات دچار میشن و امثالهم. نه، من هیچکاری انجام ندادم. ۲۰ سالم شد و هیچ غلطی نکردم. کارهایی هم که قبلا انجام میدادم رو ول کردم و کارهایی که الان دارم انجام میدم در پایین ترین کیفیت خودش قرار داره.

چقدر چسناله. حالم بهم خورد.

فکر

فکرم چی میگه؟ بهم میگه که اینا فقط بخاطر تنبلیه و تنبلی هم از سر بی برنامگی رخ میده.من واقعا کاری نکردم، پس چرا میگم «ازبس که کار کردم»؟! مغز مزخرف آدم دوست داره که استراحت کنه. اگر برنامه نداشته باشی سخت میشه که متقاعدش کنی تا کاری رو انجام بده. من صبحا دیر بلند میشم چون شبا دیر میخوابم. اولین مشکلم همینه. آدم که دیر(و از همه مهم تر، نامنظم) بیدار بشه، زندگیش بهم میریزه. با اینکه ساعت ۷ غروب شده اما بازهم میتونم بخشی از کارهای عقب افتاده‌م رو جبران کنم. بجای غصه خوردن سعی میکنم با این نیروی تاریک(که خودمم) بجنگم. برنامه داشته باشم، به چیزای خوب فکر کنم و یادم باشه که چیزهای خوب زمان می‌برن. منم از اون استثنا ها نیستم که میانبر بزنم. الان شروع میکنم که معماری کامپیوتر رو بخونم.

در پایان

چیزی که اذیتم میکنه این «همیشه در حال جنگ بودن» عه. اینکه همیشه باید با خودم درحال مشاجره باشم. بین افسردگی و خوشحالی. بین استراحت و کار. بین منزوی بودن و ارتباط اجتماعی. بین زنده بودن و نبودن. و از خودم میپرسم آیا کسی هست که با این شدت درحال جنگ باشه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *