بررسی کانال لیبیدوئیسم

دیشب از یکی از دوستان خیلی خوبم پرسیدم که «عدد ۳۱۷ که توی صفحه پروفایلت نوشتی یعنی چی؟» گفت «من لیبیدوئیست ام».

ازش پرسیدم که یعنی چی و برام چنتا از پست های کانالش رو فوروارد کرد. حالا امروز میخوام بررسی کنم که اصلا لیبیدو و لیبیدوئیسم چیه.

شروع کردم به اینکه از اول همه مطالب رو بخونم. خیلی زیاد به نظر میان و من سعی می‌کنم فقط مهماش رو بخونم.

اولین چیزی که با خوندن مطالب اولیه‌ش به ذهن خطور میکنه که این یکی از همین کانال های چگونه موفق شویم و «روز خود را با من می‌توانم شروع کنید» و این چیزاست. بیشترش مطالب انگیزشی و غیرتخصصی درباره روانشناسی و موفقیته.

ادامه خواندن “بررسی کانال لیبیدوئیسم”

چطور این ۲ هفته رو گذروندم

هوف! بالاخره پنل ادمین وبلاگمو باز کردم. بعد از آخرین پستم که تقریبا ۱۷ روز پیش بود حالا دوباره اومدم که فرآیند یادگیری‌ و مطالعه‌م رو شروع کنم. توی این تقریبا ۲ هفته کار زیادی نکردم. اولین برنامه‌ی اندرویدم رو نوشتم، چندتا فیلم دیدم و GTA V رو نصب کردم.

۵ تومن

داستان این برنامه برمیگرده به اونجا که شروع کردم در مقابل هرنوع کمکی که به دوستام میکردم، بهشون بگم ۵ تومن شد :))))

این داستان انقدر پیش رفت که تبدیل به تیکه کلام شد، یه سری واقعا این ۵ تومن هارو پرداخت کردن و دست آخر دیدم حسابشون داره از دستم در میره. خب چه چیزی بهتر از کامپیوتر برای نگهداری حسابا؟ ۵ تومن پول رایج مملکت مشوق من شد تا اولین برنامه‌ی خودم با کیوت بنویسم. و هیجان انگیز تر از اون؟ یه برنامه‌ی اندروید هم براش نوشتم! کیوت خیلی جالبه اما اگر تسلط کافی به خودِ سی++ و api های اندروید(یا هر بستر دیگه ای. مثلا iOS) ندارید و نقشه‌تون ایجاد یه برنامه‌ی مالتی پلتفرم نیست، بهتره که از زبان های native اون پلتفرم استفاده کنید.

این پروژه‌ی تمرینی چیز های جالب زیادی بهم یاد داد. مثلا اینکه ما داریم تو ایران زندگی می‌کنیم و واقعا بدبختیم. که ۲۵ دلار پول برای developer شدن توی گوگل پلی به پول ما خدا تومن میشه. که حتی همون خدا تومن رو هم نمیشه مثل آدم پرداخت کرد. بگذریم…

Cinema Paradiso

عجیبه که این فیلم رو انقدر دیر دیدم. درواقع پیش خودم فکر میکنم که چندتا فیلم/کتاب/موسیقی به این شکل زیبا توی جهان هست که من ازشون بی خبرم؟ و حتی تا آخر عمرم هم ازشون بهره ای نمیبرم. انگار واکنش من به لذت ها اینه. نوعی ناخوشی گُنگ حتی در خوشی هام هست.

GTA V

بازی GTA V توسط اپیک گیمز رایگان شد! البته، قبل از هرچیز باید بگم که لانچر اپیک گیمز یه آشغال به تمام معناست! نمیتونی دانلود/نصب برنامه رو متوقف کنی و بعدا ادامه بدی، انقدر تحریما رو سخت گرفته که حتما برای دانلودش هم باید فیلتر شکنت روشن باشه. د آخه مومن، پاچه خواری تا کجا؟ مگه فقط تو توی آمریکایی؟ میمیری مثل بقیه کمپانیا محدود کنی؟ بهرحال، لانچرش واقعا آشغاله.

و اما خود بازی. همون موقعی که تازه GTA V اومد همیشه دوست داشتم که روی سیستم خودم بازی کنمش. سیستم من ضعیف بود و هیچوقت نشد. کرک هاش درست کار نمیکردن و مشکلات دیگه. حتی روی پلتفرم های دیگه مثل کنسول هم شاید کلا ۲ بار بازی کردم.

اما بالاخره گرفتمش. و عجب بازی ایه! آهنگای خودم رو به بازی اضافه کردم و درحالی که داریوش داره میخونه مردم رو زیر میکنم.

در پایان

کلا اینکه این هفته هم مثل اکثر هفته های دیگه‌ی زندگیم آنچنان مفید نبود. اما حداقل لذت بخش بود. مفید نبود اما وقت تلف کردن هم نبود، چون وقتی که لذت بردی یعنی وقتت تلف نشده.

Pink Floyd – Keep Talking

دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام

(دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام)
There’s a silence surrounding me
I can’t seem to think straight
I sit in the corner
And no one can bother me

(دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام)
I think I should speak now (why won’t you talk to me?)
I can’t seem to speak now (you never talk to me)
My words won’t come out right (what are you thinking?)
I feel like I’m drowning (what are you feeling?)
I’m feeling weak now (why won’t you talk to me?)
But I can’t show my weakness (you never talk to me)
I sometimes wonder (what are you thinking?)
Where do we go from here (what are you feeling?)

اوووووووووووم آآآ آآآ اووووم

دیلیو دیلیو دیلیو. دیییییییی دیلیلیو دیلو دیلو. دییو دیو دیووووووووو. دیووو دی دی دی دیوو .دی دی دی دیییییی. دی دیدی دیو دیووووووووووو. دی دی دی دیووو. دی دیو دی دی دی دیوو یووو. چک کککککک دویییی دیوویو یویویوووو یو یو یو یو یووووووووووووووووو دیویویو یووووووووو یو یو یو، یوووووو یوآیو.

I feel like I’m drowning
(You never talk to me) you know I can’t breathe now
(What are you thinking?) We’re going nowhere
(What are you feeling?) We’re going nowhere
(Why won’t you talk to me?)

دیو دیو دیووویویویوووووو
(You never talk to me)
داویو یو یو آیو یو یوی
(What are you thinking?)
وا وا وا وا وا وا واوااااااااو
(Where do we go from here?)
دیو دیو دیووووووووووو

ووووآآاوووووووو. دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام (دیم دیم دیم دیم) دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام (دیم دیم دیم دیم)

دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام (دیم دیم دیم دیم)

دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام (دیم دیم دیم دیم)

دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم، دام دام، دوم دام دام (دیم دیم دیم دیم)

چرا امروز نتونستم به کارهام برسم

چرا امروز(و روز های مشابه) نتونستم به کارهام برسم؟ چیزی که فکر میکنم vs چیزی که احساس می‌کنم.

احساس

امروز که بیدار شدم احساس کردم حس هیچکاری رو ندارم. نمیدونم، فقط احساس میکنم دلم میخواد استراحت کنم. چون خسته شدم از بس همش کار کردم و یا استرس داشتم که باید برای ادامه‌ی زندگیم چیکار کنم. و بخاطر این خستگی و احساس کردن هام، احساس سرخوردگی و شکست میکنم. حس میکنم یه لوزر به تمام معنام. کارایی که براشون برنامه ریزی کردم رو نتونستم درست انجام بدم. الان ساعت نزدیک ۷ غروبه و من حتی ۱ ساعت هم طبق برنامه پیش نرفتم. امروز مثلا باید پست دوم راجع به چیزایی که از معماری کامپیوتر یاد گرفتم رو مینوشتم. خلاصه‌ی فصل نمیدونم چندم از سی++ رو می‌نوشتم. اما جاش چیکار کردم؟ هیچی. توی خیالات گنگ خودم گشتم و راجع به گذشته ها فکر کردم. روی تخت دراز کشیدم و وقتمو تلف کردم. انگار یک نیروی سیاهی من رو از انجام کارهام بازمیداشت. و حالا که احساس سرخوردگی میکنم این نیرو بهم میگه که باید غصه بخورم و ناراحت باشم. برم توی تختم و بذارم افکارم بدنمو تحت کنترل دربیارن، بگیرن زیر مشت و لگد. عجیبه که ذهن کسی، بدنش رو سیاه و کبود کنه. ولی من اینطوری ام. سیاه و کبود نمیشم اما حس کوفتگی بدن بعد از کتک خوردن رو میشناسم. ازبس که ننوشتم قوه‌ی نوشتنم ضعیف شده. میدونم که قبلا خیلی بهتر میشنتم و الان دیگه هیچوقت نمیتونم مثل اونموقع باشم. چشمامو میبندمو و اجازه میدم که کلمه ها خودشون به دستم برسن اما بخاطر اینکه سرعت تایپ کردنم از سرعت فکر کردنم کمتره باعث میشه که از فکرم عقب بیوفتم و در این بین یک سری کلمات ازبین میرن و دیگه نمیشه فهمید که دقیقا به چی فکر میکردم. احساس میکنم که تلاش هایی که تا الان کردم بیهوده بوده. چون واقعا نتیجه ای دربر نداشته. اما شاید هم نه. نتیحه ها زود بدست نمیان. پس غصه میخورم که چرا انقدر دیر شروع کردم تا نتیجه ها بخوان دیر بدست بیان.گاهی وقتا از فرط احساس کمبود وقت و سرخوردگی و ناتوانی از انجام کارهام دلم میخواد دنیارو توی دستم بگیرم و به در و دیوار بکوبونم.آه. به همین دلایل هیچوقت درباره وضعیتم غر نزدم که چرا مقلان فلان نمره‌م کم شد و یا فلان کار رو دست انجام ندادم. چون دلیلش رو میدوم. تنبلی خودم. تلاش نکردن خودم، کافی نبودنم و اینکه همه چیزایی که سرم میاد نتیجه ی کار خودمه.

این حسیه که همیشه گریبان منو میگیره. بالاخره یک روز هم آدم خسته میشه. امروز من خسته‌م. اونقدری که فقط دلم میخواد استعمال دخانیات بکنم. کاریه که ضعیفا برای نجات میکن. فرار.

مسئله اینه که من اونقدر خفن، باهوش و یا نابفه نبودم که بشه گفت از فرط هوش و ذکاوت زیاد به این روز افتاده. که بشه گفت آره یه چیز عادیه، معمولا آدمایی که خیلی باهوشن به این احساسات دچار میشن و امثالهم. نه، من هیچکاری انجام ندادم. ۲۰ سالم شد و هیچ غلطی نکردم. کارهایی هم که قبلا انجام میدادم رو ول کردم و کارهایی که الان دارم انجام میدم در پایین ترین کیفیت خودش قرار داره.

چقدر چسناله. حالم بهم خورد.

فکر

فکرم چی میگه؟ بهم میگه که اینا فقط بخاطر تنبلیه و تنبلی هم از سر بی برنامگی رخ میده.من واقعا کاری نکردم، پس چرا میگم «ازبس که کار کردم»؟! مغز مزخرف آدم دوست داره که استراحت کنه. اگر برنامه نداشته باشی سخت میشه که متقاعدش کنی تا کاری رو انجام بده. من صبحا دیر بلند میشم چون شبا دیر میخوابم. اولین مشکلم همینه. آدم که دیر(و از همه مهم تر، نامنظم) بیدار بشه، زندگیش بهم میریزه. با اینکه ساعت ۷ غروب شده اما بازهم میتونم بخشی از کارهای عقب افتاده‌م رو جبران کنم. بجای غصه خوردن سعی میکنم با این نیروی تاریک(که خودمم) بجنگم. برنامه داشته باشم، به چیزای خوب فکر کنم و یادم باشه که چیزهای خوب زمان می‌برن. منم از اون استثنا ها نیستم که میانبر بزنم. الان شروع میکنم که معماری کامپیوتر رو بخونم.

در پایان

چیزی که اذیتم میکنه این «همیشه در حال جنگ بودن» عه. اینکه همیشه باید با خودم درحال مشاجره باشم. بین افسردگی و خوشحالی. بین استراحت و کار. بین منزوی بودن و ارتباط اجتماعی. بین زنده بودن و نبودن. و از خودم میپرسم آیا کسی هست که با این شدت درحال جنگ باشه؟

نوشته‌ی اول

نمیدونم چرا همچین چیزی درست کردم. ولی جالبه. پست اول معمولا قراره اینطوری باشه که «خوشحالم که اولین پستم رو گذاشتم و میتونم تجربه‌هام رو با بقیه به اشتراک بذارم».

حقیقت اینه که اونقدرا مهم نیستیم که اصلا نیاز باشه تجربه هامون رو به اشتراک بذاریم. حداقل من اونقدری تجارب درخشان نداشتم که بخوام به اشتراک بذارم. همه‌ش مسخره بازی و وقت تلف کردن بوده.

اما ایندفعه اون چیزی که درسته رو می‌نویسم: تجربه‌هامون برای هیچکس اهمیت نداره. من فقط اینجا می‌نویسم چون خوندم که نوشتن مطالبی که خونده شدن باعث میشه یادگیری چندبرابر بشه. فقط برای اینکه یکاری کرده باشم و هی به خودم نگم چرا هیچکار نمی‌کنی. برای اینکه مشغول یکاری باشم تا از تنها شدن، از تامل و تفکر درباره‌ی خودم جلوگیری کنم.